تبليغاتX
یادداشت های یک دختر نامرئـــی

سلام

 

گفته بودم که اصلا وقت ندارم حالا هی شما اصــــــــرار کنین که نه بیا بنویس وگرنه ما دق میکنیم و این حرفا :)) بیخوابی زده به سرم زیاد نگران نشید عجیجان!!

* یکی از دوستان تو پست قبل به نکته ظریفی اشاره کرد و گفت تو عکس شبیه زنهای قاجاری افتادم!! عکسو باز کردم دیدم خداییش راست میگه!! :))) آخه نیس من خیلی به حجابم پایبندم اونجا چادرو محکم چسبونده بودم دم حلقم که مبادا اسلام به خطر بیوفته!!

* انقدر اعصابم خورد میشه وقتی میرم وبلاگ دوستام و میبینم بنده خداها با ترس و لرز از یه چیزی حرف میزنن!! یا نه سانسور میکنن یا مجبورن نظراتشونو ببندن!! خود من چقدر حرفامو مجبورم سانسور کنم!! بابا اینجا مثه یه دفتر شخصی میمونه کسی که نمیاد تو دفترش وقتی چیزی مینویسه هی فک کنه که اینو نمیگم اونو نمیگم مبادا فلانی ناراحت شه!!! اینجا هم همین طوره هر نویسنده ای آزاده هر چی به ذهنش میرسه و دوس داره و فک میکنه بنویسه!! این من و شماییم که انتخاب میکنیم چی بخونیم چی نخونیم!!! وقتی هم میریم تو یه وبلاگیو چیزی که برامون ناخوشاینده میخونیم عاقلانه ترین کار اینه که ببندیمش نه اینکه با نویسنده اش بحث کنیم و بدتر هر دفعه دنبالش کنیم و عصبانی تر بشیم!!!! من هیچ نویسنده ای رو موظف نمیدونم بیاد بابت چیزایی که نوشته معذرت بخواد یا توضیح بده!!! چه معنی داره این کار!! به طور مثال چرا من باید بترسم که تو وبلاگم بنویسم از قومیت X مملکتمون بدم میاد!!!! چون هزار نفر سرازیر میشن تو کامنتدونیمو میخوان اثبات کنن که مردم اونجا مردم خوبین تازه کلی هم باید فحش بخورم!!! ولی من که اصلا با خوبی و بدیشون کار ندارم این حس درونی منه که ازشون تنفر دارم!!! البته این فقط یه مثال بود!!!

مایی که این همه سنگ آزادی و دموکراسی رو به سینه میزنیم حتی تو یه محیط مجازی هم نمیتونیم اونو رعایت کنیم!!! پس حقمونه هر چی به سرمون بیاد!!!

من یکی که دیگه زیر بار زور نمیرم دوست دارم دوستامم راحت تر بنویسن!!!!!!!!! به هیچ کس هم جواب پس ندن!!!

* بچه ها لطفا یه ریمل درست درمون که قشنگ مژه ها رو از هم جدا کنه و بهشون حالت بده بهم معرفی کنین!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:24  توسط خانوم کارامـــل  | 

 

سلام به حضـــــــــور انور منور مدور مصور نورانیتون!!! چـــــــه حال چه خبر ؟!

آقا اجازه ما اومدیم غیبتمونو موجـــــــه کنیم :)))

جای همگی خالی چند روزی رفتیم مشهد !! آما این سفر با تمام سفرات قبلی یک فرق بسیار مهم داشت و اون هم حضور مبارک جناب کپل خان بود !!!!!!! ففففففففک کن!!!

من و مامان که از قبل بلیط و هتل و اوکی کرده بودیم و بابام هم به علت مشغله کاری (!!!!) نمیتونست بیاد!! از اونورم کپل چند وقت پیشا گفت که دلم هوای مشهد و کرده وقتی فهمید ما رفتنی هستیم طی یک حرکت به واقع نمادین رفت همون تایمی که ما میخواستیم بریم واسه خودش بلیط گرفت و اینجانب را اندر کف گذاشت!!!! به قول شاعر: عشق ٬ ببین چه میکنه  عشــــــقو ببین چه میکنه!!!

رفتنه جاتون خالی نبودین که چطور این دل و روده من از تهوع داشت میزد بیرون و از سر درد داشتم جون میدادم حالا این یه طرف قضیه طرف دیگه اش یه آقای محترمی کنار من نشسته بود از اون تیپای چندش آور!!!

مردای چندش آور از نظر من چن دسته ان : اول اونایی که تا بیکار میشن دستشونو تا آرنج میکنن تو دماغشون !!! بزن اون عـــُق قشنگه رو !!!

دسته دوم اونایین که روی زمین دریاچه تف راه میندازن!!! ای بخشکه حلقت!!

اما دسته سوم که این آقا هم شاملش میشد اونایین که بلد نیستن مثه آدم بشینن!!! یعنی یاد نگرفتن موقع نشستن لنگاشونو جمع و جور کنن!! فک کن مرتیکه یه لنگش تو مهرآباد بود یه لنگش تو خراسان رضوی!!! حالا من هی خودمو جمع میکنم هی جمع میکنم آخر دیگه کاملا تا شده بودم!!! کودن ٬ ابله ٬ نادان!!!

تو مشهد بسی بسیار بر ما خوش گذشت و دعاها و راز و نیازها کردندیم!!! و کپل ها ملاقات نمودندندیم!!!

به قول کپل تنها جایی که با هم نیومده بودیم حرم امام رضا بود که اونم بحمدله اومدیم!!!! بعدش هم رفتیم سوغاتی خریدیم و روز بعدترش هم رفتیم کوهسنگی!!! درشکه هم با مامانم سوار شدم که خیلی باحال بود :)))

روز آخر پروازمون ساعت دو بود خوشحال خوشحال رفتیم فرودگاه و نشستیم که اعلام کردن پرواز دو ساعت تاخیر داره!!! بعد از اینکه رییس فرودگاهو مورد عنایت قرار دادم گرفتم یه ساعتی خوابیدم که دیدم از بلندگو اعلام میکنن پرواز ایران ایر فلان شماره برن کانتر فلان!! دوون دوون رفتم کارت پرواز بگیرم که دیدم مرده دو تا ظرف محتوی آبمیوه و کیک گرفته جلوم!! بعد با نیش باز میگه چون تاخیر داشتیم تصمیم گرفتیم ازتون پذیرایی کنیم!!!!!!!

وای جای همه تون خالی بود نبودین ببینین ملت از گرفتن یه کیک و ساندیس مفت چه جوری با دمشون گردو میشکستن :)))) اصلا تاخیر کیلو چنده بابا!!! به جان خودم اگه میگفتن یه کیک اضافه تر میدیم ولی فردا صبح میپریم اینا قبول میکردن!!!

ساعت چهار بود که رفتیم تو خود هواپیما!! هنوز نَشِسته زنیکه بی حیا برگشت گفت به علت نقص فنی بازم تاخیر داریم!!!!!!! یعنی تصور کن من چه حالی داشتم مامانمو بغل کردمو بوسیدم بهش گفتم:حلالتون نمیکنم اگه بعد من بازم بچه دار بشین!!!! بعد اسمس دادم به کپل: خیر نبینی اگه بعد من کسیو بیاری تو زندگیت ٬ نمیگذرم ازت اگه از غصه دوریم دق نکنی!!!

و هواپیما ساعت پنج و نیم خبر مرگش پرواز کرد .....

اما از اونجایی که عمر دست خداست ما زنده و سلامت به مقصد رسیدیم و دروغ نگفتم اگه بگم موقع نشستن حداقل یه سی نفری از شدت هیجان و خوشحالی ناشی از زنده موندن دست زدن!!!!!!!!!!!!!

عکس من تو حرم ! چادره پف داشتا وگرنه منو که همه میدونن فشن تی وی ام !!!

عکس کپل !!!

* کامنتا رو باز میذارم تا بهتون بی احترامی نشه (بابا مودب پور!!!) سرم فوق العاده شلوغه و فعلا وقت کامنت دادن ندارم شرمنده!! از کسی هم انتظار ندارم واسم کامنت بذاره جدی میگم!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:31  توسط خانوم کارامـــل  | 

سلام

 

* وای یعنی انقدر از خودم لجــــــــم میگیره!!! هی به خودم میگم ببین کارامل تو که دیگه فلانی و فلانی و شناختی!! از این به بعد دیدیشون تو روشون نمیخندیا محل سگ بهشون نمیذاریا آدم حسابشون نمیکنیا!! بعد همچین که به خودم قول میدم یه نفس راحت میکشم و حس میکنم متنبه شدم!! اونوقت کافیه همون آدما رو ببینم یعنی انگار نه انگار که اینهمه عهد و پیمون بستم چنان عین بز میخندم و جعبه جعبه نوشابه واسه همون طرف باز میکنم که بیا و ببین!!!! بعد که میره میشینم آی حرص میخورم آی حرص میخورم!!! و بعد باز به خودم قول میدم!!! یعنی انقده از دست خودم عصبانیم دوست دارم همین الان مداد بذارم لای انگشتام و سیگار داغ بچسبونم رو تنم!!!! ول کنین دستامــــــو بابا ئــــــه!!

 

* بند دوم پست پایین و که خوندین؟! بعد دیدین که من چقدر تاکید داشتم رو اینکه "تنهایی" اونجا باشم!! فک کن با بغل بغل احساس همه اینا رو واسه کپل تعریف کردم برگشته میگه: پس من چی؟! منو نمیبری؟! (چقدر خوب قضیه رو گرفت طفلی!!) منم دیدم بچه دلش میشکنه گفتم چرا بابا اصن منظورم از تنهایی دوتایی بود!! ( آیکون دماغی که چسبید به خونه همسایه بغلی!!)

یه کم فک کردم و گفتم: خوب راستش اگه قرار باشه تنها (!!!) نرم دوس دارم مامانم هم ببرم چون تحمل یک روز دوریشو ندارم!! خیلی ریلکس برگشته میگه: وااااا چطور مامان تو باشه مامان من نباشه!! چرا نمیگی مامان منم بیاد!!!!!

من: ببین خوب من که نمیدونم مامانتو دوس دارم یا نه!!!

اون:چــــــــــــی؟! تو مامان منو دوس نداری؟!؟؟؟؟؟ واقعن که خیلی وقیح شدی!!!!

من: من کی گفتم دوسش ندارم!!!!!!!!

اون: اگه مامان تو باشه مامان منم باید باشه!!!! و ....

خولاصه عجالتا مجبورم اون خونه و باغ و بدم دست مستاجر تا بعدا سر فرصت یه اتوبوس کرایه کنم با کل فامیل کپل اینا "تنهایی" برم مسافرت و تعطــــــــیلات!!!

* خداییش نمیدونستم نوشته هام انقدر متفاوت میتونه برداشت بشه :))) یعنی شما الان تصور میکنین من یه دختر لاغر مردنیه استخون نما هستم ٬ قیافه ام هم شبیه کفتاره و پر از چین و چروک؟!! ماااااااامااااااان :))) به تصوراتتون ادامه بدین!!

یعنی مثلا من مینویسم دختر خوشگل زیاد شده یعنی ۱)خودم زشتم ۲) حسودم ۳) عقده ایم ؟!

 :)))))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:45  توسط خانوم کارامـــل